***welcom to valley of death***

 
لب خاموش
نویسنده : elaheh - ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٦
 

امشب به قصه ی دل من گوش می کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
این در همیشه در صدف روزگار نیست
می گویمت ولی توکجا گوش می کنی
دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت
ای ماه با که دست در آغوش می کنی
در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست
هشیار و مست را همه مدهوش می کنی
می جوش می زند به دل خم بیا ببین
یادی اگر ز خون سیاووش می کنی
گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت
بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی
سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع
زین داستان که با لب خاموش می کنی


 
 
شعر ارغوان از استاد هوشنگ ابتهاج
نویسنده : elaheh - ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٦
 

دوستان این شعر زیبای استاد هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سایه) رو حتما بخونید.یکی از زیباترین اشعاریه که من شنیدم.

 

 

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

آسمان تو چه رنگ است امروز؟

آفتابی ست هوا؟

یا گرفته است هنوز ؟

من در این گوشه که از دنیا بیرون است

آفتابی به سرم نیست

از بهاران خبرم نیست

آنچه می بینم دیوار است

آه این سخت سیاه

آنچنان نزدیک است

که چو بر می کشم از سینه نفس

نفسم را بر می گرداند

ره چنان بسته که پرواز نگه

در همین یک قدمی می ماند

کورسویی ز چراغی رنجور

قصه پرداز شب ظلمانیست

نفسم می گیرد

که هوا هم اینجا زندانی ست

هر چه با من اینجاست

رنگ رخ باخته است

آفتابی هرگز

گوشه چشمی هم

بر فراموشی این دخمه نینداخته است

اندر این گوشه خاموش فراموش شده

کز دم سردش هر شمعی خاموش شده

یاد رنگینی در خاطرمن

گریه می انگیزد

ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می گرید

چون دل من که چنین خون ‌آلود

هر دم از دیده فرو می ریزد

ارغوان

این چه رازیست که هر بار بهار

با عزای دل ما می آید؟

که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است

وین چنین بر جگر سوختگان

داغ بر داغ می افزاید؟

ارغوان پنجه خونین زمین

دامن صبح بگیر

وز سواران خرامنده خورشید بپرس

کی بر این درد غم می گذرند ؟

ارغوان خوشه خون

بامدادان که کبوترها

بر لب پنجره ی باز سحر غلغله می آغازند

جان گل رنگ مرا

بر سر دست بگیر

به تماشاگه پرواز ببر

آه بشتاب که هم پروازان

نگران غم هم پروازند

ارغوان بیرق گلگون بهار

تو برافراشته باش

شعر خونبار منی

یاد رنگین رفیقانم را

بر زبان داشته باش

تو بخوان نغمه ناخوانده ی من

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من


 
 
 
نویسنده : elaheh - ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۳
 

فکر نکن با رفتنت دلم آروم نمیگیره

فکر نکن شاهزاده تو قصه هامی

فکر نکن دارم میمیرم زغم دوری تو

میدونی بازیچه دلت بودم

تو منو واسه هم اغوشی میخواستی

عزیزم پس دل چی شد؟؟

فکر نکن تو اخرین عشق منی

فکر نکن عاشقی مرده بعد تو

فکر نکن دنیا سراب بی تو

فکر نکن زندگی مات بی تو

میدونی بازیچه دلت بودم

فکر میکردی بعد تو دیگه لیلی نمیشم؟

رسوای هیچ شهر و بیابون نمیشم؟

نه جونم تو اشتباهی

بعد تو یار یکی دیگه میشم

یار اون که جونشو فدام کنه

میرم از زندگیت امشب

 خوش باشی با روزگارت...


 
 
کمک به عشق
نویسنده : elaheh - ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۳
 

روزگاری در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند . شادی ، غم ، غرور ، عشق و ...

روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت پس همه ی ساکنین جزیره قایق هایشان را مرمت کردند و جزیره را ترک کردند . اما عشق مایل بود تا آخرین لحظه باقی بماند چرا که او عاشق جزیره بود .

وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت عشق از ثروت که با قایق با شکوهش جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت : آیا می توانم با تو همسفر شوم ؟ ثروت گفت : نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جائی برای تو نیست .

پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست و گفت : لطفا کمک کن و مرا با خود ببر غرور گفت : نمی توانم تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق مرا کثیف می کنی .

غم در کنار عشق بود پس عشق به او گفت : اجازه بده تا من با تو بیایم .
غم با صدائی حزن آلود گفت : آه عشق ! من خیلی غمگین هستم و احتیاج به تنهائی دارم . پس عشق این بار به سراغ شادی رفت و او را صدا زد . اما او آنقدر غرق در شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را نشنید .

ناگهان صدائی شنید : بیا عشق … من تو را خواهم برد . عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد نام یاریگرش را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد . وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد که چقدر به پیرمرد بدهکار است چرا که او جان عشق را نجات داده بود . عشق از علم پرسید : او که بود؟ و علم پاسخ داد : زمان .

عشق گفت: زمان ؟ اما چرا به من کمک کرد ؟
علم لبخندی خردمندانه زد و گفت : زیرا تنها زمان است که قادر به درک عظمت عشق است..........


 
 
یه شعر زیبا
نویسنده : elaheh - ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۳۱
 

 

یکی از دوستان این شعرو فرستاده بود و ازم خواست تو وبلاگ بزار.

ای یار به جهنم که مرا دوست نداری                از عشق تو هرگز نکنم گریه و زاری

اگر روزی بری و یار بگیــــــــــــــــــــری                 الهی تب کنی فرداش بمــــــــــیری

الهی سرخک و اوریون بگیـــــــــــــری                   تب مالت و فشار خون بگیــــــــــری

اگر بردی از این ها جان سالــــــــــــم                       الهی درد بی درمان بگیـــــــــــــــری

الهی تو بمیری من بمانـــــــــــــــــــم                        سر قبرت بیام قرآن بخوانـــــــــــــــم

 

 

 


 
 
غزلی بسیار زیبا از سعدی
نویسنده : elaheh - ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۳۱
 

چنان در قید مهرت پای بندم
که گویی آهوی سر در کمندم

گهی بر درد بی‌درمان بگریم
گهی بر حال بـی سامان بخنـدم

نه مجنونم که دل بردارم از دوست
مده گر عاقلی بیهوده پندم

گر آوازم دهی من خفته در گور
برآساید روان دردمندم

سری دارم فدای خاک پایت
گر آسایش رسانی ور گزندم

وگر در رنج سعدی راحت توست
من این بیداد بر خود می پسندم


 
 
غزلی بسیار زیبا از سعدی
نویسنده : elaheh - ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۳۱
 

چنان در قید مهرت پای بندم
که گویی آهوی سر در کمندم

گهی بر درد بی‌درمان بگریم
گهی بر حال بـی سامان بخنـدم

نه مجنونم که دل بردارم از دوست
مده گر عاقلی بیهوده پندم

گر آوازم دهی من خفته در گور
برآساید روان دردمندم

سری دارم فدای خاک پایت
گر آسایش رسانی ور گزندم

وگر در رنج سعدی راحت توست
من این بیداد بر خود می پسندم


 
 
...
نویسنده : elaheh - ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٦
 

با مداد رنگی روز آمدنت را نقاشی میکنم و جاده های رفتنت را خط خطی! کسی برای من نیست. بیا غلط های زندگیم را به من بگو و زیر اشتباهتم را خط بکش. بودنت مثل دریایی مرا در بر میگیرد آنجا که تو هستی، ماهی ها هم نمیتوانند بییند چه رسد به من! کدام صبح میایی؟ کدام چمدان مال توست؟ کدام دست


 
 
آدمک...
نویسنده : elaheh - ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٥
 

چشم چشم: دو ابرو.

 نگاه من به هر سو

پس چرا نیستی پیشم؟ نگاه خیس تو کو؟

گوش گوش دوتا گوش.

 دو دست باز یه آغوش.

بیا بگیر قلبمو. یادم تو را فراموش...؟

چوب چوب یه گردن. جایی نری تو بی من.

 دق می‌کنم میمیرم. اگه دور بشی از من.

 دست دست دو تا پا. یاد تو مونده اینجا.

 یادت می‌یاد که گفتی: بی‌تو نمی رم هیچ‌جا....؟

من؟ من؟ یه عاشق. همون لیلی سابق!!!!


 
 
 
نویسنده : elaheh - ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٥
 

شبی پر کن از بوسه ها ساغرم...

به نرمی بیا همچو جان در برم...

تنم را بسوزان در آغوش خوش...

 که فردا نیابند خاکسترم...!

سیه چشمی به کار عشق استاد،

به من درس محبت یاد می داد...

مرا از یاد برد آخر ولی من٬

به جز او عالمی را بردم از یاد...

مرا عمری به دنبالت کشاندی...

سرنجامم به خاکستر نشاندی...

ربودی دفتر دل را و افسوس...

 که سطری هم از این دفتر نخواندی...!!!


 
 
← صفحه بعد صفحه قبل →
 



انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس