***welcom to valley of death***

 
 
نویسنده : elaheh - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٥
 

چارلی چاپلین:
• آموخته ام که زندگی سخت است...اما من از او سخت ترم...
• آموخته ام که با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه...
• رختخواب خرید ولی خواب نه...
• ساعت خرید ولی زمان نه...
• میتوان مقام خرید ولی احترام نه....
• میتوان کتاب خرید ولی دانش نه...
• دارو خرید ولی سلامتی نه...
• خانه خرید ولی زندگی نه...
• و بلاخره میتوان قلب خرید ولی عشق نه....
• آموخته ام که راه رفتن کنار پدرم در شب تابستانی ، شگفت انگیز ترین رویا در بزرگسالی است.
• آموخته ام که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید...پس چه چیز باعث شد بیاندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم.
• آموخته ام فرصت ها هرگز از بین نمیروند...بلکه شخص دیگری ،فرصتی که ما از دست دادیم را تصاحب خواهد کرد.


 
 
هوشنگ ابتهاج...
نویسنده : elaheh - ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱
 

فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت

دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت 

شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ

زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت 

 آن طفل که چون پیر ازین قافله درماند 

وان پیر که چون طفل به بانگ جرسی رفت 

از پیش و پس قافله ی عمر میندیش

 گه پیشروی پی شد و گه بازپسی رفت 

ما همچو خسی بر سر دریای وجودیم

دریاست چه سنجد که بر این موج خسی رفت 

رفتی و فراموش شدی از دل دنیا

چون ناله ی مرغی که ز یاد قفسی رفت 

رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد

بیدادگری آمد و فریادرسی رفت 

این عمر سبک سایه ی ما بسته به آهی ست

دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت


 
 
ولنتاین مبارک
نویسنده : elaheh - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٥
 


 
 
از سبز به سبز
نویسنده : elaheh - ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢۱
 

من در این تاریکی

فکر یک بره ی روشن هستم

که بیاید علف خستگی ام را بچرد.


من در این تاریکی

امتداد تر بازوهایم را

زیر بارانی می بینم

که دعاهای نخستین بشر را ترکرد.


من در این تاریکی

درگشودم به چمن های قدیم ،

به طلایی هایی ، که به دیوار اساطیر تماشا کردیم.


من در این تاریکی

ریشه ها را دیدم

و برای بته ی نورس مرگ آب را معنی کردم.

                                                                                                          (سهراب سپهری)


 
 
نی شکسته...
نویسنده : elaheh - ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢۱
 

با این دل ماتم زده آواز چه سازم
بشکسته نی ام بی لب دم ساز چه سازم
در کنج قفس می کشدم حسرت پرواز
با بال و پر سوخته پرواز چه سازم
گفتم که دل از مهر تو برگیرم و هیهات
با این همه افسونگری و ناز چه سازم
خونابه شد آن دل که نهانگاه غمت بود
از پرده در افتد اگر این راز چه سازم
گیرم که نهان برکشم این آه جگر سوز
با اشک تو ای دیده ی غماز چه سازم
تار دل من چشمه ی الحان خدایی ست
از دست تو ای زخمه ی ناساز چه سازم
ساز غزل سایه به دامان تو خوش بود
دو از تو من دل شده آواز چه سازم


 
 
انتظار...
نویسنده : elaheh - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢۱
 
خیال آمدنت دیشبم به سر می زد
نیامدی که ببینی دلم چه پر می زد
به خواب رفتم و نیلوفری بر آب شکفت
خیال روی تو نقشی به چشم تر می زد
شراب لعل تو می دیدم و دلم می خواست
هزار وسوسه ام چنگ در جگر می زد
زهی امید که کامی از آن دهان می جست
زهی خیال که دستی در آن کمر می زد
دریچه ای به تماشای باغ وا می شد
دلم چو مرغ گرفتار بال و پر می زد
تمام شب به خیال تو رفت و ، می دیدم
که پشت پرده ی اشکم سپیده سر می زد

 
 
 
نویسنده : elaheh - ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٠
 

نظر یادتون نره باشه؟ماچ


 
 
شعری زیبا از هوشنگ ابتهاج...
نویسنده : elaheh - ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٠
 

نشود فاش کسی، آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر، نامه رسان من و توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس، مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما، کس نرسید
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست

گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست

این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
گفت و گوئی و خیالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل
هرکجا نامه ی عشق است، نشان من و توست

سایه زاتشکده ی ماست، فروغ مه و مهر
وه از این آتش روشن که به جان من و توست


 
 
 
نویسنده : elaheh - ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٦
 

غزل بهانه یکی از زیباترین اشعار هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سایه) 

ای عشق همه بهانه از توست

من خامشم این ترانه از توست

آن بانگ بلند صبحگاهی

وین زمزمه ی شبانه از توست

من انده خویش را ندانم

این گریه ی بی بهانه از توست

ای آتش جان پاکبازان

در خرمن من زبانه از توست

افسون شده ی تو را زبان نیست

ور هست همه فسانه از توست

کشتی مرا چه بیم دریا ؟

طوفان ز تو و کرانه از توست

گر باده دهی و گرنه ، غم نیست

مست از تو ، شرابخانه از توست

می را چه اثر به پیش چشمت ؟

کاین مستی شادمانه از توست

پیش تو چه توسنی کند عقل ؟

رام است که تازیانه از توست

من می گذرم خموش و گمنام

آوازه ی جاودانه از توست

چون سایه مرا ز خاک برگیر

کاینجا سر و آستانه از توست


 
 
لذت دریا...
نویسنده : elaheh - ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٦
 

دلی که در دو جهان جز تو هیچ یارش نیست
گرش تو یار نباشی جهان به کارش نیست
چنان ز لذت دریا پر است کشتی ما
که بیم ورطه و اندیشه ی کنارش نیست
 کسی به سان صدف وا کند دهان نیاز
که نازنین گوهری چون تو در کنارش نیست
خیال دوست گل افشان اشک من دیده ست
هزار شکر که این دیده شرمسارش نیست
نه من ز حلقه ی دیوانگان عشقم و بس
کدام سلسله دیدی که بی قرارش نیست
سوار من که ازل تا ابد گذرگه اوست
 سری نماند که بر خاک رهگذارش نیست 
ز تشنه کامی خود آب می خورد دل من
کویر سوخته جان منت بهارش نیست
عروس طبع من ای سایه هر چه دل ببرد
هنوز دلیری شعر شهریارش نیست


 
 
← صفحه بعد
 



انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس